شلاااااااااااااام (تدی ميگه مثه دندونه و دردونه!!بخونين)
چطورين ؟
چه خفرا؟
اوضاع احوالات ؟
خبر جديد
: من و تدی جان و دنيس جان مشغول روز شماری برای ترجمه و چاپ هری پاتر جان هستيم....راستی تدی از وقتی ميره کلاس نقاشی به دنبال يه مدل درست و حسابی ميگرده
..اگه کسی هست لطفاً به ما خبر بده تا يه خرس کوچولو رو از نيگرانی در بياره!! (ما رو به عنوان مدل دوست نداره ميگه وول وول ميخورين!!)
من نميدونم چرا اين
2 تا زدن تو کارهای هنری!(به مامانشون رفتن لابد!)چرا؟
آخه دنيس يه کار دستی درست کرده از برنامه کودک ديده ياد گرفته،بعدش هم برای فروش گذاشته الان هم داره اعلام ميکنه که اگه کسی هست به مامانش اينا خبر بده
... 
اينم يه عسک باحال از بچه ی همسايه گرفتم زمانی که داشت از خوشحالی تدی و دنيس رو تو بغلش خفه ميکرد
!!! 
راستی تا دير نشده بگم که يه عسک دو نفره هم تدی با دوست جون هاپوش به اسم پانی گرفته...ايناهاش

اين پانيه،اونم تدی جان...
دنيس کجاس؟خب دنيس عسکو گرفته!چقدر شما آيکيوين!!(تدی اين چه حرفيه؟)
آخ
!تدی در رفت
!***
ميدونم اگه الان از وضيعتم چيزی بگم دلتون ميخواد خفم کنين!!!
چرا؟
چون فقط
2 هفته ی پيش دقيقاً زمانی که پست قبلی رو نوشتم،پايدار بود اون حس های خوب...چيز هايی پيش اومد که
...دو چيز که مواجهه اش خيلی خيلی سخت بود و من به تعويق مينداختم و ادعا ميکردم حالم داره بهتر ميشه
!!!تا وقتی هم که اونا رو کامل حل نکردم همينه
!خب منم آدم دست و پا چلفتی نيستم که!! از پسش بر ميام...البته در هر دو تا مشکل اقدام کردم همين امروز..و سعی کردم به جای دامن زدن خاتمش بدم يا شرايط رو بهتر کنم و به اون چيزی که دلم ميخواد برسم...
اين يعنی گامی به جلو...
نميدونم چرا همه دوست دارن من همون نازنين سابق باشم اما خودم از اين يکی زياد بدم نمياد...نه..نه.. سوء تفاهم نشه ها! نه اينکه مشکل داشته باشم و تو خودم باشم..اينکه آروم تر باشم...
با خانواده م هم وحشتناک پرخاشگر شده بود
...lديگه نه اونا حرفمو باور ميکنن نه من!(الان آتش بسه البته)الان هم با اين همه که زمانی که مينويسم احتياج به سکوت دارم برای اينکه سوء تفاهم نشه،در اتاقمو باز گذاشتم،در صورتی که اين حق يک نويسنده است که بتونه برای نوشتن با خودش خلوت کنه...
البته من يه جوجه نويسنده م!!! جديداً ها هم به لطف کلاس داستان نويسی رفتم تو داستان نوشتن...
خب اينجا هم مينويسم...اينجور نوشتن هامو ول نميکنم چون عاشقشم...تازه اينجا خونمه،من کجا برم؟!!
اين روزا زدم تو خط آريان های قديمی...ميرم تو فاز چندين سال پيش..يه نازنين دبيرستانی و يه گروه آريان که آب ميخوردن من خبر داشتم!!(خداييش عجب حالی داشتم ها!!)
از صبح اينو گوش ميدم :
وقتی عشق و اميد ميشينن تو دلا
شادی پر ميشه تو قلبا،شيرين ميشه همه حرفا
پنجره رو وا کن،بخون از عشق و از اميد
از گل سرخ و عطر ياص،از نيلوفرای سپيد
پنجره رو وا کن،بخون از پاييز و بهار
از شب و روز و از غروب،از شور و شوق انتظار
تا حالا زدين زير همه چيزو بگين هر چه بادا باد؟
حس خيلی قشنگيه،البته به همراه ريسکی کمرشکن،اما به هر حال تو مجبوری...
و زمانی که انجام ميشه،ميگی،خب حد اقل من تونستم از عهده ش بر بيام،پس ديگه تقصير من نی!!!
اينجا ديگه بارون نمياد..اشعار منم ديگه خيس نيستن!(همين الان دروغ گفتم!)
نشستی ثانيه ها رو ميشماری و منتظر نشستی دست رو دست...هاج و واج!!
تا حالا همه چيزو ريختی تو خودت تا در حال انفجار؟
گاهی آدم احتياج به يک دايو داره!!
آره شيرجه بزن تو دل مشکل!
خوده من از صبح فکرشو هم نميکردم که چنان شجاعتی از خودم نشون بدم..همش ميگفتم وای نه!
چه فايده؟يهو به خودم اومدم و با خودم گفتم نازنين جان اينجوری همه چيز بدتر داره ميشه که؟
پس از روی دايو شيرجه زدم..مثه بقيه! چشاتو وا کن همين!
سلام با يه بغل شادی و خنده...
نازنين و تدی و دنيس برگشتن
...آهاااااااای آهاااااااااااای ما اومديم
!دلمون تنگيده بود ها
!ميگم ما که امتحاناتمون با نتايج نسبتاً قابل قبولی حل شد
!راستی در پست قبل دقيقا يادم نيست اما انگار يه چند نفری دعا کردن برام که کنکور قبول شم!!!
آخه چند بار؟ بالام جان من پارسال قبول شدم يه بار ! بس نيست؟ همين يکيش هم موهای سرمونو سيخ کرده که!!
حالا شما اينا رو که گفتين از اون به بعد تدی جان و دنيس خان هر هر بهم ميخندن!
يه عسک از خودشون هم يادگاری گرفتن، منم مجبور کردن عسکشونو اينجا آپلود کنم!!!

راستی تدی و دنيس رفتن کلی خريد..بگذريم از اينکه چقدر تنقلات و شيرينيجات خريدن!

تدی يه تی-شرت خوکشل خريده که به همه نشون ميده و ميگه دلتون بسوزه!
تدی اين چه کاريه؟ زشته! 
و حالا بهترين خبر...دنيس بالاخره حاضر شد از زير ميز که لونه ش بود دل بکنه و راضی شد کنار تدی بشينه رو ميز...اين عسک رو هم که ميبينيد اين دختر مو سبز منم...اين بالاييه هم دنيسه که من از خوشحالی پر در آوردم!

امروز يکی از آهنگای اندی منو برده به هوووووووووووووه ميدونی به دوران راهنماييم!!
ميدونم در کنار اون همه جونور چندش آور بودن خيلی بد بود اما ...
خودم که بودم؟ خوب که بودم؟ پس به خاطر خودم گوش ميدم! دلتون هم آب حس به اين قشنگی!!!
چی؟ دارم طفره ميرم؟ ای وااای چرا؟
آها ! هی هی !! اون همه پستهای قبلی پر از بی حوصلگی و بد اخلاقی حالا دارم به چرت و پرت ميخندم؟
خب ما اينيم!! نه نه به خدا منظورم اين نی که شما سر کار بودين!
ميدونی همه ی اينا به خاطر چيه؟
من با مشکلم روبرو شدم! همين !
شمشيرمو در آوردم و فرو کردم تو قلبش! نه نترس بابا تو قلب مشکله نه شخص به خصوصی!
آره يه روز صبح پس از کلی گريه و بحث من و مامان به اين نتيجه رسيديم که جفتمون در مسائلی اشتباه و گاه اغراق کرده بوديم!
ميدونی؟ الان جفتمون پرچم سفيد دستمونه!
من رمز موفقيت رو فهميدم : خواستن توانستن است . همين!
ميدونی آدما شاخ ندارن! خودتو بايد جای همه بگذاری.نبايد يک طرفه قضاوت کرد.
بايد دوست داشت و دوست شد!
منم شاخ غول نشکستم
! فقط يه گره کور رو (به کمک دوستام) باز کردم! همين!گاهی فرار بدترين راه حله و ما به اشتباه بهترين ميبينيم
!که يهو کاغذ ديواری دسکتاپم رو از سياه به صورتی روشن و سفيد تغيير دادم
!گاهی اوقات دلم ميخواد داد بزنم و به خدا بگم : از اينکه منو به اين دنيا آوردی تا لمس کنم، تجربه کنم و به تکامل برسم متشکرم!
که وسط هفته پا شم برم
40چراغ بخرم و نمرات بدک نبودمو بگيرم و با نسيم و مارت و نيلو بهترين روزو تو دانشگاه حس کنم!مهم نيست که کجاييم
! مهم اينه که در کناره هميم! اينبار منم باهاشون ميخندم و چرت و پرت ميگيم و کلی حال ميکنيم!حتی وقتی تو سلف ميخوايم بستنی بخريم که نداره کلی نق ميزنيم به دختر فروشنده و از ديدن
4 تا کيف پول خالی غش غش ميخنديم و دختر فروشنده ميگه چيه برا ترم تابستونی ثبت نام کردين اينجوری شدين؟ و ما باز ميخنديم!مهم نبود که اون روز زياد مايه همرامون نبود مهم دلامون بود
...مهم نبود که شير موز بخوری يا شير کاپوچينو! کيک ساده يا شکلاتی...چيزی که مهم نبود طعم ها بود!من همراه
3 دختر خوب ، بهترين ها رو تجربه کردم!بهترين روز دانشگاه واقعاً از نظر من سه شنبه بود
! فضای سبز دانشگاه که چشم ها رو نوازش ميکرد...هوای ابری در کنار دانشجويان بی هياهو که فقط برای گرفتن نمراتشون اومده بودن و نه بيشتر (!)رو يه نيمکت نشستيم و باز خنديديم
! ميدونی من فکر ميکنم گاهی يک دل خوش می ارزه به همه چيز!
دلم ميخواد خاطره ی اين روز رو تا اول مهر تو قلبم نگه دارم! چون ديگه همچين روزی به اين زوديا پيش نمياد...
اگر چه جدا شدن سخته..البته به اين دلخوش ميشيم که بابا هميشگی نيست که تو هم آماده ايی آبغوره بگيری!! (اوهوی کی خواست حالا آبغوره بگيره؟)
حس عجيبی دارم...نسيم،مرجان،مارت،آوا...من هميشه اونا رو جزو دوستای نيلو برای خودم دسته بنديشون ميکردم اما حالا احساس ميکنم همه شون رو خيلی دوست دارم!
شايد 2 ترم در کنار هم بودن اين علاقه رو پديد آورد! البته اونا ترم 5 ميرن و من ترم 3!! اما چه فرقی ميکنه!! چه ربطی داره! اصلاً آقا تو مشکلی داری من با ترم بالاييا بپرم؟
يادمه روزايی رو که اوسط ترم2 به همراه بچه ها وارد سلف ميشديم و من يه گوشه ساکت مينشستم و گهگاه مشغول نوشتن ميشدم و بقيه به هر چی ميخندين من فقط نگاه ميکردم!
و نگاه های معنی دار نيلو رو هم يادمه که ميگفت باز چت شده؟
الان خندم ميگيره! آخی دلم سوخت چه جوری تحمل ميشدم؟ يا روزايی که با ترشرويی ميرفتم کافی نت ...
ديشب آزاده زنگ زد...چقدر دلم براش تنگ شده بود! اينکه برگشت شهر خودمون...چقدر خنديديم...
به خدا دارم عوض ميشم نيگا!!!
راستی غصه خوردن و به مسائل غمگين فکر کردن هنر نيست! و نشون دهنده ی بزرگی نيست!
راستی 2 : ميگم بگذار يکی از تجربيات خودمو بگم: هر چی به چيزای بد فکر کنی بدتر ميشه...
حالا احساس ميکنم همه رو دوست دارمممممممممممممم.........و دوست دارم به همه کمک کنم...
چه ويندوز ريختن برای عموت باشه
..چه ويندوز های آينده ايی که در کمينت هستن! يا هر چيزه ديگه ايی!!به قول باز در کارتون "داستان اسباب بازی" : به سوی بينهايت و فراتر از اون.
سلااااااااااااام
چطورين؟خوبين؟
بابا خوش به حالتون ما که ذله شديم از دست اين همه امتحانايی که تمومی ندارن و نخواهند داشت!!
شانسه ماست!!! تدی و دنيس امتحاناشون تموم شده تو مهد ! فقط مونده منه بيچاره!
از يه طرف هم چشم رو هم چشمی افتادن با بچه های آشناها و فاميلا ... هيچی تدی که اول ميگفت منو ببر کلاس باله!!!
هر چی هم بهش ميگم بابا جای بچه خرسا نيست هيچی حاليش نميشه!!
حالا تدی خوبه دنيس ميگفت ببرمش کلاس خوانندگی! هر چی هم ميگم تو اين سن نميشه باور نميکنه ميگه پس چرا اين دی جی نگار فسقلی و آرمين تونستن!!بهش ميگم پارتيشون کلفته ميگه خب ما هم ميريم از اصغر آقا بغال يه کيلو پارتی ميخريم!
خلاصه با کلی دردسر راضيشون کردم برن کلاس نقاشی!!
بعد از اولين جلسه يه مسابقه برگذار کردن و ميگن که بچه ها نظر بدن که نقاشی کدوم يکيشون قشنگ تره ! دنيس يا تدی؟
تازه من نميدونم اين دو تا جقله چرا تو نقاشياشون اينقدر لاو ميترکونن!!!تو رو خدا تيپه دنيس رو نيگا کنين! انگار سالهاست اينکاره است!
دنيس اين چه وضعيه واسه خودت درست کردی؟
بله مادام؟
دنيس اين خودتی؟
البته مادام!!
من زير لب ميگم : وای خدا به دادمون برسه!

راستی تدی اين همه بيدار مونده تا اين وقت شب که بمونه پيشتون و اين به قول خودش عسک بچگی
هاشو نشونتون بده : 
آخی نيگا...چه مظلوم بود...
دنيس ميگه : تدی؟ تدی؟
هان؟
بيا بخواب ديگه...
آخی دنيس اين همه منتظرته برو مادر ...برو بخواب...بيا ماچت کنم...خب خوابای خوب ببينی عزيزم شب به خير...
دلم برای يه نوشتن حسابی لک زده،اما چه کنيم حوصله ی اديت ندارم و دلم ميخواد هر چی مينويسم پرتابش کنم يه جا و ادامه!!!
وااااااااااااای از چی بگم؟
از کجاش بگم؟
آخ آخ
...اين چند وقت مخم کامل تعطيل شده بود
...چرا؟
صبر کن الان عرض ميکنم خدمتتون
!!دم امتحانات بحث شد شديد که مامان جان چرا اينقدر به من مشکوک تشريف دارن
!!بعد از يه روزه بسيار وحشتناک
(که اميدوارم هيچ مسلمونی تجربه اش نکنه) ورق برگشت...يعنی من به کمک خواهر کوچيکه
(که قبلاً خبر داشت لطف کرد به گوش من نرسوند!!) پی بردم که بعله!مامان جان من هم ديگه
...آره منی که هيچ وقت فکرشو نميکردم و يه مدت تمام کليد هامو همراه خودم ميبردم بسکه پشت در موندم يعنی کليد ها رو منه بی حواس جا ميگذاشتم خونه!! بيخی شدم و داد مامانم در اومد که بچه من کاری به کشو تو ندارم چرا قايم موشک بازی ميکنی؟
خلاصه منم هيچ وقت مادرم رو شخصی کنجکاو نميديدم قبول کردم که حق با اونه و رضايت دادم که کليد ها بمونه
...و ماندن همانا
...و اين يک مدتی که مانند يک در خود مانده بودم و روز ها و شبهام سياه شده بود کسی نگفت چته
!!!
بلکه پناه بردن به دفتر خاطراتم که بفهمن چمه
!!خلاصه از اونجايی که واقعاً دفتر خاطرات يواشکی خوندن کيف داره و اونم اينکه دختره ی بدبخت تو قصه واقعاً بی گناه باشه اما چون طبق ارزش های نسل قبل رفتار نميکنه با اين همه که هيچ کاره بدی انجام نداده محکوم به بدترين ها ميشه
!!به همين راحتی نازنين يه کلمه هم حاليش نشد از اين همه امتحان و درس و...
البته دارم سعی ميکنم اين چيزا رو کم کم به فراموشی بسپارم و به زور هم که شده شرايط بقيه رو درک کنم و به بقيه حق بدم...شايد روزی ببخشم ..اما آخه ديدن دفتر های من مثله بازی با دمه شيره !! حالا هم مثله يک سرباز شجاع ازشون پاسداری ميکنم تا مبادا...دوباره...فعلاً دنبال صندوق امانات هستم...اگه البته تو اين کشور وجود داشته باشه!!
ذهنم هنوز هم...مامان اينا دارن برنامه ی يک سفر رو ميچينن...چند روزه که قول دادم بسازم، با همه چيز،پيش بياد يا خواهد آمد...
نميدونم اين چيزا برا آزمايش من بود يا برای بالا بردن حد توان و تحملم!
در هر صورت نازنين اعتراف ميکنه که به کمک دو دوست خيلی خوب تونست دووم بياره!
و چند روزيه قول داده به خودش و دوستاش که به مقابله برخيزه نه عقب نشينی!
شعرش هم تو اين مايه هاست : ما پيش ميرويم!
عيبی نداره اگه شما ميخواين هر کسی رو که اسمش تو دفتره و هيچ صنمی باهاش ندارمو بهم نسبت بدين منم يه خدا دارم که صدامو ميشنوه و خيلی خوب جوابمو ميده..چون اون ميدونه من هيچ کاری نکردم!
اين چند وقت هر اتفاقی که ميفته ميگم مهم نی ! نميدونم تا کی ! اينم مهم نی!
امروز بارون اومد ...بد مشغول بودم که نزدم تو بارون! اما خب در عوض از پنجره نيگاش ميکردم که چه جوری ميخوره روی درختا و بعد ميفته پايين و محو ميشه در عظمت زمين!بايد انعطاف پذير بود...و شرايط رو درک کرد...بايد پيش رفت...ادامه داد...
زندگی جريان داره...منم اولين انسانی نيستم که روی زمين زندگی ميکنه و با مشکلات دست و پنجه نرم ميکنه و سعی ميکنه به خوبی ادامه بده...
پ.ن : خدايا سخت بهت نيازمندم در کنارم باش تا هميشه...دوستت دارم نازنين تهنای تهنای تو